حكيم ابوالقاسم فردوسى
350
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
كالاهاى بسيار از ايران به توران آمده كه نشانههاى هوشمندى و فر و شكوه و دريا دلى در سيماى او نمايان است . او اين خورش را به من داد تا به تو برسانم ، و اگر باز هم بخواهى مىدهد . بيژن با دلى نگران و پر از اميد و بيم نان را باز كرد ، و در ميان مرغ انگشترى رستم را ديد . بخنديد خنديدنى شاهوار * چنان كامد آوازش از چاه سار منيژه چون صداى خندهاش را شنيد بيم كرد مگر بيژن بر اثر رنج بسيار ديوانه شده است . پرسيد از چه مىخندى ، و چه رازى در اين است ؟ گفت : اگر سوگند ياد كنى كه از آن با كس سخن نگويى راز آن را به تو مىگويم . منيژه از بدگمانى بيژن گريان گشت . گفت : دريغ كه من همهء گنجها و تاج و گهرها و شكوه و جاهمندى ، و مادر و خويشان خود را در كار عشقورزى تو فدا كردم چنين برهنه پا ، خستهدل و گريان ، در كوچهها دوانم و هنوز تو بر من بدگمانى . بيژن حالش دگرگون شد . گفت اى مهربان ، مرا ببخش كه از رنج كشيدن بسيار و بدى ديدن از ياران ، بر همه كس بدگمان شدهام . بدان آن مايهورِ سوداگر كه خواليگرش مرغ بريان آورد ، براى رهايى من از ايران به توران آمده است . به نزديك او رو بگويش نهان * كه اى پهلوان ِ كيان جهان به دل مهربان و به تن چارهجوى * اگر تو خداوند رخشى بگوى منيژه به كردار باد پيش رستم آمد ، و پيام بيژن را رساند . پيل تن چون دانست كه بيژن از او سخن كرده است ، گفت : به او بگو ، آرى ، خداوند رخش در آرزوى رهاندن تو از زابل به ايران ، و از ايران به توران آمده است . و گفت : چون جواب پيام رساندى از آن با هيچ كس سخن مگو . به روز خرمنى از هيمه فراهم آور ، و چون شب فرا رسد بر افروز تا روشنى آتش به سوى چاه راهنمايم باشد . منيژه به شنيدن اين مژده شادمان و شكفته خاطر شد . دمان بر سرِ